بیان اجمالی شرح اشعار و محبت حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها 1
در بیان اجمالی از ترجمه و حالات
والده ماجده حضرت صدیقه طاهره
خانم حضرت خدیجه کبری سلام الله علیهما
جنة العاصمة ص32-41
مادر ستوده
سیر آن حضرت امالمؤمنین خدیجه کبری بنت خویلد بن اسد بن
عبدالعزی بن
قصّی الاسدیة القرشیة رضیالله عنها است که مادر او دختر زائدة بن الاصمّ ابن عامر بن لویّ بوده و مادر مادر مادرش قلابه دختر
عبدمناف و از بنیالحرث بوده و خدیجه محترمه اول
زنی است که رسول خدا صلی الله علیه و
آله او را به
زوجیّت اختیار فرمود و تا زمانی که زنده بود آن حضرت زن
دیگری نگرفت و
او اول زنی است که به رسول خدا ایمان آورد و به تشرف اسلام
مشرفّه شد و
همه مسلمانان بر آن اجماع کردهاند- و شیخ صدوق علیهالرحمة در کتاب امالی به سند متّصل از ابن عباس روایت کرده که گفت اول کسی
از مردان که به رسول خدا ایمان آورد علی علیه
السلام بود و اوّل زنی از زنها که به
آن حضرت ایمان
آورد خدیجه رضوانالله علیها بود و در نهجالبلاغه است که
امیرالمؤمنین علیه
السلام فرموده که و لم یجمع فی بیت واحد یومئذ فی
الاسلام غیر رسول
اللّه و خدیجه و اَنَا ثالثهما یعنی جمع نشد در آن روز
یعنی روز بعثت
آن حضرت در اسلام غیر از رسول خدا و خدیجه و من سوّم ایشان
بودم و آنچه
از تواریخ و سیر مستفاد میشود آنست که آن مخدره معظمه قبل از مزاوجت با رسول خدا صلی الله علیه و آله دو شوهر دیگر داشته یکی
از آنها ابیهاله پسر زرارة یا هند بن نباش
تمیمی و دیگری عتیق بن عامر مخزومی بوده
و در زمان
تزویج با رسول خدا صلی الله علیه و آله چهل ساله بوده در حالی که آن حضرت بنابر اصح بیست و پنج ساله و بنابر بعضی از اقوال
بیست و یک ساله بوده و آن خاتون مکرّمه صاحب ثروت
و مال و حشم بسیار بوده و تجارت داشته و بسیاری برای او به
مضاربه کسب میکردند و با سرمایه او تجارت
مینمودند و
سبب تزویج او با پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله این شد که از دانشمندان و کهنه و رهبان قدر و جلالت آن حضرت را مکرّر در
مکرّر شنیده بود و بخصوص از پسر عمّ خود
ورقة بن نوفل بن اسد که به شریعت مسیح و عالم به
کتابهای
آسمانی بود پیوسته سخنان و پیشگوئیهائی میشنید دال بر عظمت مقام و ظاهر شدن رسالت و بلند شدن نام آن حضرت و اینکه خدیجه به قید
زوجیّت او در خواهد آمد و بعلاوه در صفات حمیده و خصال پسندیده و اخلاق حسنه و کمالات مستحسنه و صدق
حدیث و عظم امانت آن حضرت در میان خواص و عوام
مشهور و معروف بود سینه بیکینه آن مخدره هدف تیر عشق و محبت
آن جناب گردید بنحوی که آنی از فکر مواصلت با
حضرتش بیرون
نبود و بیشتر از اوقات به تنهائی به یاد او گریهها میکرد و
با خود
زمزمههائی داشت و با خیال وصال او روز را به شب و شب را به روز میآورد و به سوز و ساز میپرداخت و راز درون خود را با کسی
اظهار نمیکرد
عشق
آمد و خیمه زد به صحرای دلش
سودا بفزود بر سویدای دلش
اول قدمی پیش بشد پای دلش
دل رفت و نشست عشق بر جای دلش
تا اینکه کارش به جائی رسید بنابر آنچه در کتب مبسوطه شرح داده شده از آن حضرت تمنّا نمود که با اموالش تجارت فرماید و آن جناب نیز تمنای او را پذیرفت و خدیجه آنچه را که به دیگران پاداش میداد بمراتب بیشتر بر عطیّت آن حضرت افزود و میسره و ناصح دو نفر غلام مخصوص خود را به خدمت آن جناب برگماشت و با حضرتش روانه داشت و آن حضرت نیز قبول فرمود و با میسره به عزم تجارت به سمت شام رهسپار گردید و آن جناب در این مسافرت بهرههای وافری بدست آورد
خُلاصه کَلام
پس از مراجعت آن حضرت از سفر شام خدیجه کس فرستاد به نزد آن حضرت و چنین پیغام داد که همانا من راغبم به مزاوجت و همسری با شما بواسطه قرابتی که با هم داریم و شرافت و صدق حدیث و امانتی که در میان قوم خود داری ناگفته نماند که خدیجه محترمه از اواسط زنان قریش بود و از حیث جمال و کمال و مال و ثروت سرآمد همه آنها بود و در مکه معظمه خانهای داشت در نهایت وسعت و بر بام خانه خود قبّهای نصب کرده بود از حریر سبز مطنّب به طنابهای ابریشم و ثروت و مال بیاندازهای داشت امّا پس از ازدواج با رسول خدا صلی الله علیه و آله تمام اموال خود را در راه خدا برای رواج دین مقدس اسلام به آن حضرت بذل نمود و تحمّل کرد برای خدا صدمات و آزارها و شماتتها و آزارهای قوم خود را و این مقام فوق مرتبه و مقامی است که خداوند متعال به او عنایت فرمود و او در حسن جمال و فضل و کمال و بسط ید و انفاق مال و عفت و نیکی خصال در عصر خود در میان اقران و امثال شبیه و نظیری نداشته و مهارت تامهای در علم عروض و ادبیات و شعر داشته نگارنده اندکی از بسیار از اشعار آبدار او را در این مختصر مینگارم و از خود به یادگار میگذارم
در بیان پارهای از اشعار خدیجه
از جمله این اشعار است که پس از توصیفات پسرعمویش ورقة بن نوفل بن اسد از حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله برای خدیجه با نهایت وجد و شوق و شعف سروده بنحوی که از شوق وصال آن حضرت نزدیک بود جان از جسدش بیرون رود در آن حال بدون صبر و قرار درّ شاهوار اشک بیاختیار از دیده گهربار به رخسار خود میبارید و آه سرد از دل پردرد برکشید و مترنّم به این اشعار آبدار گردید و آتش محبّت و اشتیاق وصال آن حضرت را از کانون دل مشتعل ساخت
کم
استر الوجد والاجفان تهتکه
و اطلق الشوق و الاعضاء تمسکه
جفانی القلبْ لما ان تملّکه
غیری فوا اسفا لو کنت اَمْلکه
ما ضرّ من لم یدع منّی سوی رمقی
لو کان یسمح بالباقی لیترکه
یعنی
تا چند وجد و شادیایکه در دل دارم بپوشم و حال آنکه پلکهای چشم آن را پاره میکند و تا کی شوق وصال را رها کنم و حال آنکه اعضای من آن را نگاه میدارد دل من با من جفا کرد برای اینکه غیر من آن را مالک شده و جای تاسف است اگر من مالک شوم او را ضرر نکرد کسی که جز رمقی برای من نگذارد اگر سهل میگرفت به باقیمانده هر آینه ترک میکرد آن را .
در جلد ششم بحارالانوار پس از ذکر این اشعار عبارتی فرموده که ترجمه آن به فارسی اینست گفته است که راوی گفت عجبتر چیزی که در این امر عجیب دیدم این بود که هنوز خدیجه از انشاء این اشعار فراغت نیافته بود که صدای کوبه در بلند شد به کنیز خود فرمان داد که فرود آی و ببین کیست در عقب در شاید خبری از دوستان برسد و در همان حال این اشعار را انشاء کرد
ایا
ریح الجنوب لعلّ علم
من الاحباب یطفی بعض حرّی
و لم لاحمّلوک الیّ منهم
سلاماً اشتریه و لو بعمری
و حق ودادهم انّی کتوم
و انّی لا ابوح لهم بسّری
ارانا اللّه وصلهَم قریباً
و کم یُسْر اتی من بَعْد عسر
فیوم من فراقکم کشهر
و شهر من وصالکم کدهر
یَعنی
ای باد جنوب از دوستانم مرا خبر ده شاید از دانستن حالات ایشان بعضی از سوزش من فرونشیند چرا سلامی از خود به سوی من بواسطه تو نفرستادند تا من به جان خود آن را خریداری کنم به حق دوستیای که من با ایشان دارم من کتمانکنندهام آن دوستی را و سرّ خود را برای ایشان فاش نمیکنم خدا وصال مرا به ایشان نزدیک کند چه که پس از هر دشواری آسانیای هست یک روز جدائی از شما مانند ماهی است برای من و یک ماه از وصال شما مانند روزگاریست
پس کنیز فرود آمد و گفت اولاد عبدالمطلب و سادات عربند خدیجه با نهایت شوق از جا برخاست و به کنیز گفت در را باز کن و به میسره خبر ده مسندها برای ایشان بگسترد و متکّاها در پشت هر یک از ایشان بگذارد امیدوارم که حبیب من محمد را به همراه خود آورده باشند پس این اشعار را انشاء کرد
الذّ حیاتی وصلکم و لقائکم
و لست الذّ العیش حتی اراکم
و ما استخشیت عَینی من الناس غیرکم
و لا لذّ فی قلبی حبیب سواکم
علی الرأس والعینین جملة سَعیکم
و من ذا الذی فی فعلکم قد عَصاکم
و ها انا محسوب علیکم باجمعی
و
روحی و مالی یا حبیبی فداکم
و ما غیرکم فی الحبّ یَسکن مهجتی
و ان شئتم تفتیش قلبی فهاکُم
یَعنی
لذّت داد زندگی مرا وصل و
ملاقات شما
و من نیستم
کسی که لذّت زندگانی را ببینم تا اینکه شما را ببینم
و نترسید چشم
من از مردمان غیر از شما
و کیست کسیکه
در کار شما نافرمانی کند شما را
بالای سر و
چشمهایم میگذارم همه کوشش شما را
و دل من لذت نبرد
از هیچ دوستی غیر از شما
و آگاه باشید
که من همه چیزهایم در حساب شما گذارده شده
همه چیز من و
جان من و مال من ای دوست من فدای شما
و نیست غیر از
شما دوستی که در دل من جای گیرد
اگر بخواهید
تفتیش کنید دل مرا این دل من و شما
و از اشعار او است
پس از آنکه ابوطالب فرمود آمدن ما برای امر پسر برادرم محمد است خدیجه خاتون پس از شنیدن این کلام یقین کرد که مقصود او حاصل میشود این اشعار را انشاء کرد
بذکرکم
یطفی الفؤاد من الوقد
و رؤیتکم فیها شفا اعین الرمّد
و من قال انی اشتکی من هواکم
فقد کذبوا لومتّ فیه من الوجد
و ما لی لا املی سرورا بقربکم
و قد کنت مشتاقا علیکم من البُعد
تشابه سِرّی فی هواکم و خاطری
فابد الذی اخفی واخفی الّذی ابُدی
یَعنی
به
یاد کردن شما دل از سوزش خاموش میشود
و در دیدن شما
است شفای دیده رمد دیده
کی گفته است
که من از خواهش شما شکایت دارم
هر که بگوید
دروغ گفته اگر در هوای شما بمیرم از وجد است
چرا من مملّو
از شادی و سرور نباشم به سبب نزدیک شدن به شما
من از دور
مشتاق بودم بر ملاقات و نزدیک شدن به شما
باطن من و
آنچه در خاطر من است از محبت شبیه به یکدیگرند
پس ظاهر
میکنم آنچه را که پنهان داشتهام و مخفی میکنم آنچه را که ظاهر میکنم
وَ نیز از اشعار او است
هنگامی که شتر سر به پای مبارک خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله گذارد و به کلام فصیح نطق کرد که کیست مثل من و حال آنکه لمس کرد پشت مرا سیّد المرسلین و زنهائی که نزد خدیجه حاضره بودند گفتند نیست این الّا سحر بزرگی که از این یتیم ظاهر شده و خدیجه فرمود همانا این سحر نیست خود این آیات و کراماتی است که از این حضرت ظاهر شد پس این اشعار را انشاء کرد
نطق
البعیر بفضل احمد مخبراً
هذا الذّی شرفت به امّ القری
هذا
محمّد خیر مبعوث اتی
فهو الشفیع و خیر من وطأ الثری
یا
حاسدیه تمزّقوا من غیظکم
فهو الحبیب و لا سواه فی الوری
یَعنی
نطق کرد شتر و خبر داد به فضیلت احمد اینست آن کسی که امالقری یعنی زمین مکه به او شرافت یافت اینست محمّد بهترین برانگیخته شده به رسالت که میآید زمان بعثت او پس او است شفاعتکننده و بهتر کسی که قدم بر زمین میگذارد ای کسانیکه بر او حسد میبرید نابود شوید از جهت این خشمی که دارید زیرا که او است دوست داشته شدهای که غیر از او در میانه خلق حبیبی نیست